تبليغاتX
بارون فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز

بارون

به نام او،به یاد او، برای او

- این روزا درگیر دو تا چیز شدم، یکی کتاب داستان هزار و یک شب و اون یکی هم کلاه قرمزی 91 ...یعنی عالین جفتشون، واقعا هر کسی که کلاه قرمزی و ندیده از دستش رفته، بره ببینه، عاشـــــــــــــق ِ همشونم ... خعلی باحالن ... مخصوصا جیگر و ببعی :ایکس موضوعش هم خیلی خوبه، همش داره به بچه ها آموزش میده، وقعا از کارهای طهماسب خوشم میاد.... پسر عمه زا هم که دیگه نگووووووووووو ... محمدرضا هدایتی هم ترکونده با صداش...  در کل خیلی عالیه، اگه وقت دارین ببینین ...
داستان هزار و یک شب هم خیلی قشنگه، بردمش شرکت و هر وقت که وقت باشه میخونمش، داستانش رو دیگه باید بدونید همه، قصه های شهرزاد قصه گو هستش ... تا شب بیست و سوم خوندم امروز...

- خواهر من یه دوست کُره ای داره، که داره زبان فارسی میخونه و 13 فروردین اومده ایران، مث اینکه باید ترم اولش رو ایران بگذرونه و بقیه ترم ها رو کشور خودش ... چند وقت پیش رفتیم که ببینیمش و خیرسرمون خوشامد بگیم و از این حرفا... اسم ایرانیش رو گذاشته سهیل و به نظرش اصفهان خیلی بهتر از تهرانه ... بهش گفتم که چی توی ایران خیلی نظرت رو جلب کرده؟ میگه اینترنتش خیلی کنده :| :| :|

کلا همش خجالت کشیدم جلوش، با اینکه از خیلی چیز ها هم تعریف کرد، انقــــــــــــــــــــدر اون روز بد رانندگی میکردن مردم... یه وضع افتضاح اصن... سهیل خیلی پسره خوبیه و کلی هم سوغاتی برای خواهرم آورده، جدید ترین آلبوم یکی از گروه ها، پوستر، آویز موبایل و .... که خیلی خیلی قشنگن همشون ... موقع برگشتن، وقتی که رسیدیم، گفت یه لحظه صبر کنین من الان میام ... رفت و یه آویز موبایل هم برای من آورد ...
خیلی پسر خوبیه و خیلی خیلی مودب، خیلی هم خوب فارسی صحبت میکنه ... قرار شد یه روز بریم بدمینتون بازی کنیم باهاش ....

- مدیر هنوز کسی و بجای من استخدام نکرده، چند نفری اومدن تست دادن و مقبول واقع نشدن ... من همچنان منتظرم .... قبل از عید بهش گفتم که میخوام درخواست افزایش حقوق بدم که گفت بعد از عید صحبت میکنم برات ... هنوز که خبری نشده، احتمالا با تغییر سمت این اتفاق بیافته! 

- تاحالا Minesweeper بازی کردین؟؟ من معتاد این بازیم، هر وقت که حوصلم سر بره و وقت آزاد داشته باشم حتما بازی میکنم... اکثرا هم Advanced رو بازی میکنم، بهترین رکوردی هم که تا الان زدم 93 ثانیه بوده، بعد چند وقت پیشا با خودم گفتم که بابا من خیلی خفنم،93 ثانیه خیلی خوبه، برم آنلاین بازی کنم حالشو ببرم ...
رفتم توی یکی از سایت ها، بیشترین رکوردشون 70 ثانیه بود ... :| خب مسلما بیخیال بازی آنلاین شدم :-"

- تولد یکی از دوستام 20 اردیبهشت بود... از 20 روز قبلش کادو تولدش رو گرفته بودم براش ... یه حافظ جلد چرم دست ساز ... خودم خیلی دوسش داشتم، میخواستم عکسش رو بذارم که نشد متاسفانه، قبل تولدش امکان داشت خودش بیاد اینجا و ببینه، و بعدش هم که دست من نبود .. :( 
خوشبختانه خیلی دوست داشت کادوش رو، بهم گفت که مامان و باباش گفتن بهترین کادویی که گرفته همین حافظ بوده ... خیلی خوشحال شدم  .... همیشه سعی میکنم هدیه هایی که میگیرم یه جوری باشه که اون شخص واقعا خوشش بیاد و تا خودم از چیزی خوشم نیاد، نمیخرمش .... 

- جدیدا خیلی بد خواب شدم شبا، نمیدونم چرا... شاید بخاطر گرمی هوا باشه، کولر که روشن باشه یخ میزنم و اگه خاموش باشه میپزم ... الان یه هفته باید شده باشه که نصف شبا از خواب میپرم و سخت خوابم میره ... وضع خیلی بدیه ...

- استقلال امروز با نسف بازی داره، ایشالا که میبره و از گروهش صعود میکنه 


سرکار نوشت: لطفا وقتی دارین فایلی رو پاک میکنین از روی سیستمتون، مخصوصا اگه یه فایل کاری هست، قبلش حتما توجه کنین که دارین چی و پاک میکنین، تا مث الان من، روز پنجشنبه، تا این موقع سرکار نباشین که خرابکاریتون رو درست کنین :| :| :|  ( فایل رو شیفت و دیلیت کردم :| )


برچسب‌ها: داستان, کلاه قرمزی 91, استخدام, کره, استقلال
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:3  توسط fateme  | 

یک روز در نمایشگاه

پریروز نمایشگاه کتاب بودم، از اون برو بچی که گفتم فقط موند من و الهام ( البته بهتر شد، چونکه اگه زیاد میبودیم، هرکسی میخواست بره دنبال کار خودش و راحت نمیشد کتابا رو دید ... ) خلاصه قرار شد برم دنبال الهام که باهم بریم نمایشگاه، نزدیکیه چهارراه ولیعصر بودم که الهام sms زد که : گ.شت منو گرفت :| :| ... کلی که توی دلم بهش دری وری گفتم، میدونه اینا اونجا زیادناااا، بازم ورداشته مانتوی کوتاه پوشیده واسه من ... بهش میگم بپرس دارن کجا میبرنت من پاشم بیام اونجا، میگه تو برو ... توی اون لحظه خیلی شانس آورد که دم دستم نبود، وگرنه یه بلایی سرش در میاوردم، خلاصه گفت که مامانش داره میاد دنبالش، زنگ زدم به مامانش که آرومش کنم، میگم که اصـــــــــــــــــــــــــــــــلا نگران نباشیناااا، خود منو دو بار گرفتن! بنده خدا کلی غر زد :دی 
القصه الهام جان ما آزاد شد از ح.بس و اومد دیدم گریه کرده، گفتم خاک تو سرت کنن، نگفتم اونجا از این غلطا نکن؟ یکم سر به سرش گذاشتم و رهسپار شدیم به سمت نمایشگاه کتاب ....
اولین حرکت مثبتی که انجام دادیم، خوردن بود :دی بعدشم دیگه نا نداشتیم راه بریم، چه برسه به اینکه بریم کتابا رو ببینیم... همچین آدمای فعالی هستیم مااا :دی
با هزار مصیبت و مکافات خودمون رسوندیم به ...... بله درست حدس زدین، به سرویس بهداشتیییی :دی
( قسمت نمیشد نمیدونم چرا بریم سراغ کتابا ... ) دیگه به هر بدبختی ای که بود رفتیم توی شبستان ...
از اونجایی که اولین کتابی که میخواستم بخرمش، داستان هزار و یک شب بود، دنبال اون میگشتم که همون اول کاری پیدا کردم، یه کتاب قطور یه جلدی و نفیس ....
نمیدونم چی با خودم فکر کردم که اون کتاب رو اول از همه خریدم، فکر میکردم تموم میشه لابد !!
یعنی رسما پدرم درومد سر جا بجا کردنش... هنوزم کتفم  درد میکنه ...
مجموعه کتابهای یوسا رو گرفتم که رقیب گابریل گارسیا مارکز هستش ... کلبه عمو تم رو گرفتم ( با اینکه خونده بودم قبلا، عالیه این کتاب ) شازده کوچولو رو هم نداشتم، اونم گرفتم ...

ماشالا هزار ماشالاااا نمایشگاه خیلی تغییر کرده بود ... خیلی از کتاب ها رو ممنوع الچاپ شده بود، بعضی ها توقیف شده بود، بعضی ها رو هم که یواشکی میفروختن!! دنبال رمان آلیس در سرزمین عجایب بودیم، که به هرکسی میگفتیم میگفت که کتاب قصه شو داره .... رفتیم اطلاعات میگیم فلان رمان آدرس داده اون سر شبستان، رفتیم اونجا میگه ما نداریم ... :|
خلاصه که اگه هنوز نرفتین نمایشگاه و قصد دارید که برید، بیخیال اطلاعاتش بشید، آپ دیت نشده ....
یکی دیگه از تغییراتش هم زیاد بودن غرفه های غذاییش بود ...
از اونجایی که ما آدم های خیلی خوشحالی هستیم بعد نمایشگاه رفتیم دربند :-"
جای تمام دوستان خالی ....

این بود انشای من راجع به یک روز در نمایشگاه ....


برچسب‌ها: کتاب, نمایشگاه, نمایشگاه کتاب, داستان هزار و یک شب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:40  توسط fateme  | 

-خیلی خوشحالم ... خیلی خیلی خوشحالم... دیروز که از دانشگاه برگشتم شرکت، مدیر صدام کرد و گفت که میخواد برای بخش نرم افزارمون نیرو بگیره... گفت اگه میخوای تو برو .... 
اصن دارم میمیرم از خوشحالـــــــــــــــــــــــی
فقط یه بدی داره، اونم اینه که مدیر مستقیمم مدیر فعلی نیستو همچنین باید با یه خانوم همکار بشم، که خب چونکه الان سه ساله همدیگرو میشناسیم، فکر نکنم مشکلی پیش بیاد، با اینکه میدونم سخته، ولی خیلی خلیی برام بهتره، خوشحالم که بالاخره این موقعیت جور شد، رشته خودم نرم افزاره و با اینکه خیلی دوست داشتم توی بخش سخت افزار کار کنم ولی خب، به همین هم راضیم ..... شکرت خدا جووووووووووووووووووون
مدیر خیلی هوای منو داره، نمیدونم چجوری میتونم این همه محبت هاشو جبران کنم ... تنها کاری که ازدستم برمیاد اینه که کارامو و اینجا به نحو احسن انجام بدم... دیروز بهش میگم که نمیشه همینجا باشم، و کارای نرم افزار رو هم انجام بدم؟ میگه نه دوباره گفتم که شما مدیر مستقیمم هستین؟ گفت نه فلانی گفتم که من دوست دارم شما مدیر مستقیمم باشین، میگه که نمیشه هم خدا رو بخوای هم خرما رو .....
(میخواستم بگم حالا شما خدایی یا خرما؟ )
باز پرسیدم که آقای فلانی با دانشگاه رفتن من مشکلی نداره؟ گفتش که مهم اینه که من مشکلی ندارم.
یعنی من عاشق مدیرمم، خیـــــــــــــــــــــــــلی مرد خوبیه، خدا برای خونوادش حفظش کنه ...
امیدوارم که از پس این کار جدید بر بیام ....

- فردا دارم با برو بچ دبیرستان میرم نمایشگاه کتاب، از آخرین باری که باهم رفتیم نمایشگاه خیلی وقته که میگذره، میدونم که خیلی خوش میگذره، پارسال نشد که برم نمایشگاه ... ایشالا فردا تلافی میکنم ....

- لذتی که در مرخصی گرفتن با اس ام اس هست، در حضوری مرخصی گرفتن نیست

-شکر خدا شنبه ها دیگه دانشگاه نمیرم، کلاسم تموم شد، هورا هورا هورا

- چلسی هم که قهرمان شد، اصن چه میکنه این رنگ آبی، چه میکنه این عدد 4، آوازش همه جا پیچیده 


برچسب‌ها: نرم افزار, سخت افزار, نمایشگاه کتاب, چلسی, کار جدید
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:34  توسط fateme  | 

نقاب

ای بازیگر، گریه نکن ما هممون مثل همیم

صُبا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت میزنیم

یکی معلم میشه و ...  یکی میشه خونه بدوش

یکی ترانه ساز میشه، یکی میشه غزل فروش

کهنه نقاب زندگی، تا شب رو صورتای ماست

گریه های پشت نقاب، مثل همیشه بی صداست


هر کسی هستی یه دفه، قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن، رها شو از حیله خواب 

نقش یک دریچه رو، رو میله قفس بکش

برای یک بار که شده، جای خودت نفس بکش!


کاشکی میشد تو زندگی، ما خودمون باشیم و بس

تنها برای یک نگاه، حتی برای یک نفس

تا کی بجای خود ما، نقاب ما حرف بزنه

تا کی سکوت و رج زدن، نقش نمایش منه 


هرکسی هستی یه دفه، قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن، رها شو از حیله خواب

نقش یک دریچه رو، رو میله قفس بکش

برای یک بار که شده، جای خودت نفس بکش

میخوام همین ترانه رو، رو صحنه فریاد بزنم

نقابم و پاره کنم، جای خودم داد بزنم


سیاوش قمیشی



برچسب‌ها: نقاب, سیاوش قمیشی, بازیگر, قفس
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:22  توسط fateme  | 

- پریروز معارف داشتيم... قبل از اينکه استاد بياد داشتيم کلي غر ميزديم که بلد نيست درس بده و از اين حرفا، موضوع اصلي هم اين بود که ايشون مي فرمايند، خدا با "مطالعه و آگاهي " انسان و زمين و آب و خلاصه همه چي و آفريده .... !! و من ديروز ميخواستم ازش بپرسم که کتابي و که خدا ميخونده بهم معرفي کنه، منم بخونم :| بعد يهو اومد سر کلاس، عصبـــــــــــــــــــاني .... همه هنگ کرديم.. اومد گفت که مگه من به شماها نگفتم مختلط نشينيد؟؟!! دانشگاهه که دانشگاهه، خانوما يه ور، آقايون يه ور ... اين و هم بگم که يه دوست دختر و پسر ما سر کلاس داريم، که توي همه کلاس ها پيش هم ميشينن، جلسه اول بهشون گفت که شماها نسبتتون چيه؟ که دختره گفت دوستيم!! و ديگه چيزي نگفت... فکر کنم داشت به حرفامون گوش ميداد پشت در که يهو انقدر قاطي کرد واسمون ... نشد ازش اسم کتابه رو بپرسم :-" کلاسم زود تعطيل کرد و رفت .. بهتــــــــــــــــــــر!!

- دیروز توی شرکت یه لحظه سرمو گذاشتم روی میز، بعد تلفنم زنگ زد، پاشدم دیدم نیم ساعت خوابیدم ... هنوز هم کمبود خواب دارم به شدّت ....

-دیروز روز معلم بود ... عاشق معلم اول ابتداییم خانم "زلال" بودم، امیدوارم الان هرجا که هست، صحیح و سلامت باشه... خیلی خیلی معلم گلی بود .... 

- پرسپولیس دیروز اگه اون گلر رو تو دروازه نداشت،  10 تایی شده بود ....

- امیدوارم استادیوم امروز پرِ پر بشه ... حیف که ماها نمیتونیم بریم ... امیدوارم باز هم هوادارای استقلال نشون بدن که پر افتخارترین تیم آسیا چقدر هوادار داره و چقدر هواداراش شخصیت دارن و تو همه حال حامی تیمشون هستن .....

- یعنی من عاشق تابلو آمار دراوردن این بچه های دانشگاهمونم ... خیلی خنگن بخدا .... 

- من اگه خدا بودم یه ریست میکردم، زندگی خیلی ها هنگ کرده .... 
در راستای این جمله باید بگم که من اگه خدا بودم، ریست نمیکردم، یه زندگی جدید واسه همه نصب میکردم ...


برچسب‌ها: معارف, معلم, استقلال, پرسپولیس, زندگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:40  توسط fateme  | 

- و باز هم بحث شیرین گارانتی هاااا ... دیروز خانوم ورداشته واسه من حول و حوش ۷۰ تا گارانتی فرستاده، میگه اینا توی سیستم رکورد نمیشه! همیشه وقتی واسه من گارانتی میفرستن، مدیرم چکشون میکنه و اگه مشکلی نباشه، من تمدیدشون میکنم یا یه گارانتی جدید صادر میکنم براشون، گارانتی ها رو که بردم پیش مدیر، گفت چه خبره این همه گارانتی !!!!!!! واسه هیچکدوم توضیح نداده که مشکلشون چیه، برگردون همه رو ... بهش زنگ زدم میگم خانوم فلانی، چرا نتونستی تمدید کنی اینا رو؟ میگه رکورد نمیشه ( این کلمه "رکورد" رو چرا استفاده میکنه من موندم ) گفتم من الان میام پیشت ببینم چجوری تمدید میکنی که نمیشه.. رفتم اونجا میگم خب فلان گارانتی و تمدید کن من ببینم، همه فیلد ها رو پر کرده، بجز اسم مشتری  حالا هی واسه من ok رو میزنه، میگم خانوم عزیز فیلد ستاره دار یعنی چی؟؟؟ یعنی اینکه حتما باید پر بشه اون فیلد ... اسم مشتری و وارد کرده، گارانتی تمدید شده، بهش میگم خب بقیه ش رو هم همینجوری انجام بده ... میگه مــــــــــــــــــــــــَن؟؟ گفتم پ نه پ اصغر آقا ( آبدارچیمون ) میگه تا حالا 60 تا رو تمدید کردم، میگم خب کارتون همینه دیگه؟ من فقط باید اونایی که مشکل دارن رو درست کنم، نه اینکه بشینم کار شما رو هم انجام بدم ....
بعد من میگم این خنگه هست بخدااا، یه تب نمیتونه باز کنه توی اکسپلورر ... ورداشته این ادرس رو از توی ایمیلی که واسش زدن باز میکنه، میگم بهش چه کاریه ؟ بذارش توی فیووریتت که انقدر اذیت نشی ... بعد دیدم کلا بیخیال بشم خیلی بهتره، الان میزنه کل فایل هاشو میترکونه ....
حیف که پارتیش کلفته، وگرنه یه حالی من ازش میگرفتــــــــــــــــــــَم ...

- یادم هست که برای شنبه مرخصی گرفتم از مدیرم ... ولی الان هرچی فکر میکنم، نمیدونم برگه مرخصی مو چیکار کردم !!!!

- میگم این فرهاد مجیدی یه چیزی میدونست که اون عدد 4 رو نشــــــــــــــــون داد
البته من اصلا خوشحال نیستم که باخت، این نتیجه هایی که تراکتور داره میگیره، به ضرر استقلاله و قلعه نویی رو به استقلال نزدیک تر میکنه

-به نظر من باهوش ترین موجودات دنیا جوش ها هستن،
که دو روز قبل می فهمن ما دو روز بعد قراره بریم یه جای مهم...!

-از مهمترین مزیت های زندگی در کانون گرم خانواده نسبت به زندگی مجردی
"تقسیم پشه ها" بین اعضای خانوادست!!


برچسب‌ها: گارانتی, پرسپولیس, استقلال, پشه, خانوده
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 14:43  توسط fateme  | 

- امروز یه حرکت انجام دادم توی شرکت، خودمم موندم این چه کاری بوده که من کردم .... شرکت ما مثل بقیه شرکت ها آدرس ایمل مخصوص بخودش داره و همچنین یه Info مث همه شرکت ها ... که این Info رو من چک میکنم معمولا و هر ایمیلی که از بیرون میاد رو برای شخص مربوطه فوروارد میکنم ...خب یکم اذیت میشدم، چونکه هی باید ایمیل خودمو باز میکردم و هی Info رو .... یکی از همکارای شبکه مون داشت یه موضوعی رو چک میکرد، راجع به شِر کردن ایمل ها .... اومد ایمل Info رو شِر کرد توی ایمل اصلیه من و خب کار من خیلی راحت تر شد .... حالا قضیه اینجاست که من اومدم توی OSC ( این یه چت روم داخلی هستش که مال شرکت Office ِ و واسه بچه های آی تی و مدیرها نصب شده و خیلی
کاراست .... ) به مدیرم بگم که آقا جان مشکلی نیست حالا که Info توی ایمیلم باز میشه، از همین جا ایمل ها رو فوروارد کنم آیا؟؟؟ بعد دیدم داره میگه که یه ایمل به من بزن ببینم .... ایمل رو که براش زدم، دیدم نوشت نیومد !! گفتم من دو تا ایمل فرستادم ... یکم بیشتر که دقت کردم، دیدم دارم بجای مدیرم، با یکی دیگه از بچه ها چت میکنم ...!!!! در این حد من داغونماااااا ... حالا اومدم درستش کنم، رفتم بهش میگم که من داشتم با خانومه فلانی یه چیزی و چک میکردم، اشتباها به شما ایمیل زدم ...

- امتحان امروزمم کنسل شد ...

- یه عروسک دارم که اسمش آقای الاغِ دوستام برای تولدم  خریدنش واسم، امروز داشت منو یه جوری نیگا میکرد ... خیلی با نمک  ... شما هم ببینیش ...

- این عدد 4 چه ها که نمیکنه با پرسپولیـــــــــــــــــــــیس

بعدا نوشت: به طرز ناجوری همش دارم تهران مال منه از زدبازی رو گوش میدم .... 


فوتبال نوشت : با این اوضاع استقلال باید قید قهرمانی توی لیگ رو بزنه .... من فقط یه چیزی و نفهمیدم، ترکی نمیتونست اون 3 دقیقه رو هم صبر کنه تا حنیف واسه نیمه دوم لباسش رو عوض میکرد؟؟؟
من متاسفانه بازی و از رادیو گوش دادم و جا داره از همین تریبون، یه ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام بلند بالا داشته باشم به عمه گزارشگره :| :|

بازی نوشت: یه پیشنهاد دوستانه دارم، لطفا قبل از اینکه بخواین بازی کنین (مث بدمینتون) حتما قبلش نرمش کنین، وگرنه میشین مث الانه من که دست راستم چلاق شده .....


برچسب‌ها: چت, پرسپولیس, زدبازی, تهران مال منه, الاغ
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:23  توسط fateme  | 

- دیروز قرار بود برم عروسک زیزیگولویی رو که سفارش داده بودم برام بسازن رو بگیرم، طبق توافقات قرار بود 60 هزار تومن از من بگیره و عین عروسک اصلیش رو برای من بسازه، با کلی ذوق و شوق رفتم پیش خانوم که عروسک رو تحویل بگیرم، میتونم بگم کــــــــــاملا ضد حال خوردم..... نه تنها شبیه اون چیزی که من میخواستم نساخته بودش، بلکه نکرده بود همینی که ساخته رو مرتب بسازه، فقط قیچی زده بود به اسفنجه و یکم رنگ پاشیده بود روش .... میتونم بگم که 10 هزار تومنم واسه ساختش هزینه نکرده بود... و وقت آنچنانی ای هم براش نذاشته بود، واسه همین منم ازش نگرفتم عروسکه رو.... به من میگه من فکر کردم برای به بچه 13 ساله ست ... منم گفتم چون همچین فکری میکردین انقدر نامرتب ساختینش؟ فکر کنین برای یه بچه 3 ساله ست اصن .... میدونم که ناراحت شده، ولی منم توقع همچین کار ناقصی رو نداشتم ...

-امروز امتحان اصول شبکه دارم، از 50 صفحه 20 صفحه شو خوندم فقط .... :| ساعت 4 هم امتحانم شروع میشه... خدا کنه برسم بخونم ...

- رسما سلام میکنم به عمه تمام دوستانی که وقتی چراغ عابر قرمزه، یهو میپرن جلو اتوبوس، اونم اتوبوس های چهارراه ولیعصر که خودشون همینجوری عمدا پشت چراغ میمونن واسه سوار کردن مسافر بیشتر.... یعنی قشنگ 2 سال از عمرم کم میشه پشت این چراغاااا

- دیشب داشتم این وبلاگ رو میخوندم، عاشق این بابای مهربون شدم که انقدر بچه ش رو دوست داره، الان تو حالتیم که دلم میخواد یه نی نی داشته باشم ... 

- ما که یقین داریم روزی پروانه خواهیم شد، بگذار روزگار هرچه میخواد پیله کند ....


پ.ن: آقا رضا گفته بود که عکس اولین سوکتی رو که زدم بذارم، ولی من تنبلیم اومد .... این عکس اولین سوکته منـــــــــــــــــــــه ....



برچسب‌ها: عروسک, نی نی, پدر, وبلاگ, پروانه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 15:47  توسط fateme  | 

این روزها کاملا مطابق میل من میگذرد... بارون و بارون و بارون
با اینکه امروز بارونی بود، نمیدونم چرا دلم گرفته بود، قشنگ مشخص بود حال ندارم، چند نفر هم (غیر از بچه های واحد خودمون) فهمیدن یه مرگم هست ... ولی هنوز خودم نفهمیدم.....
حتی بارون هم روحیه م رو بهتر نکرده :(

موقع برگشتن، وقتی از پله های چهارم بالا اومدم، داشت نم نم بارون میومد، خیلی خیابون خوشگل شده بود، واسه همین دو تا عکس گرفتم، گفتم شما ها هم حظشو ببرین ...
(نمیدونم چش شده این بلاگفا،عکس رو نشون نمیده!!! لینکش رو میذارم نگاه کنین ... )

عکس اول

عکس دوم

** امروز داشتم تو مسیر دانشگاه با موبایل با دوس.ت دخ.ترم حرف میزدم یه گش.ت ارش.ادی، با موتور از کنارم رد شد. منم هول شدم، سریع قطعش کردم....
از اونجایی که هیشکی قضیه رو نگرفت، خودم پکیدم از خنده ....


برچسب‌ها: بارون, عکس, بلاگفا, دل
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:31  توسط fateme  | 

- یه دوست جدید پیدا کردم! با اینکه از من خیلی دوره و با اینکه چند روز بیشتر نمیشه که تقریبا شناختمش، ولی احساس میکنم که خیلی واسم آشناست ... انگاری که خیلی وقته که میشناسمش
انگاری خیلی وقته که هم صحبتیم... خوشحالم که هست، خیلی مهربون و با محبته...
فقط میتونم بگم که خوشحالم که دوستمی ....

- چه میکنه این استقلااااااااااااااااااااااااااااااال، نیمه اول انقدر جیغ زدم، تقریبا صِدام در نمیومد دیگه...
عاشق همشونم، از حاج آقا فتح ا... بگیییر تا تک تک ذخیره ها، توپ جمع کنااا، امیدوارم که قهرمان بشه تا چش اونایی که نمیتونن موفقیت استقلال رو با پرویز مظلومی ببین، در بیاد ...

- هفته پیش که داشتم فوتبال میدیدم، یه زیر نویس رفت که به فلان شماره اس ام اس بدون متن بزنید تا اخبار فوتبال رو روزانه دنبال کنید، منِ خنگ هم ورداشتم این اس ام اس رو فرستادم، الان ر ب ر واسم مسیج میاد، یعنی میخوام خودمو بزنم، یه متن رو ۳-۴ بار میفرسته، تازه همشم دیـــــــر، بازی پرسپولیس- سپاهان و من نگاه کردم، ساعت ۱۲ شب به من اس ام اس زده،پایان نیمه اول بازی فلانجا با فلان جا، نتیجه  ۰-۰ :| :| :| .... تازه پول هم میگیره، میخواستم یه زنگ بزنم به مسئولی که این سیستم رو راه اندازی کرده بگم ، ببین آقا جان، من از این " سامانه ی پیام کوتاه " شوما، آن تایم ترم، میخوای من به ملت آمار بدم پولشو بدی به من آیا؟؟؟ حیف که طرفو نمیشناسم، ولی سلامی مخصوص دارم خدمت خودشون و خانوادشون ... :|

- یه درسی دارم،استادش گفته که باید هر هفته از اون مبحثی که تدریس کرده، ۱۰ تا تستی و ۵ تا تشریحی سوال طرح کنیم و ببریم واسش، با تشریحیاش اصــــلاً مشکلی ندارم، ولی امون از این تستیا، پدرمو دراورده، آخه باباجان مگه من طراح سوالم؟؟ اونم از نوع تستیش؟؟؟ کلا دو صفحه درس میده، توقع ۱۰ تا سوال هم داره، همه سوالایی که در میارم گرینه هاش اینجورین:
الف) فلان    ب) فلان     ج) الف و ب     د) هیچدام
دوباره
الف) فلان    ب) فلان     ج) فلان         د) همه موارد
بعد گزینه ها تابلووووووووو، یعنی قشنگ اون جواب درسته معلومه ... استادمون هم هر سری توضیح میده که سوالای امتحان رو از همین سوالایی که شماها طرح میکنین میدمااا، حواستون باشه...
اگه قرار باشه این سوالایی که من طرح میکنم رو پایان ترم بده، هممون ۲۰ میشیم ... هورا هورا هوراا

- این فیلم طنز جدیده هست، همه عالم و آدم توش بازی میکنن... یه بار یه ده دقیقه شو نیگاه کردم، اومدن ورداشتن یه نفر و گذاشتن اونجا شبیه محسن نامجوی عزیز من ....  اینا خجالت نمیکشن از خودشون؟؟؟ شوخی شوخی با محسن نامجو هم شوخی؟؟ حیف همون ده دقیقه وقتم که واسه دیدنش تلف شد ....

- ساعت ۸ صبح کلاس دارم و یادم رفته از مدیرم مرخصی بگیرم ، همچین آدم خوشحالیم من ...


برچسب‌ها: استقلال, دوست, دوست مهربان, محسن نامجو, استقلال و صبا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 1:16  توسط fateme  |